[Paused]

آموزشی تمام شد. 3هفته‌پیش از جهنّمِ پادگان برگشتیم. البتّه از نجاستِ اجباری (یا به‌قولِ آقایان: «خدمت»*) هنوز 15ماه مانده‌است. خوب‌هم دررفتیم: ما آخرین‌سربازانِ لیسانسه‌ئی بودیم‌که اجباریِ‌مان 17ماهه بود؛ فلک‌زدگانی که مِن‌بعد به‌اسارت بروند 21ماه بردگی‌خواهندکرد. این‌که چیزی نیست: این 4ماهِ افزوده به یک‌طرف و آن یک‌ماهی‌که به جهنّمِ آموزشی اضافه‌شده طرفِ دیگر. درین دوماه، سوای عروسکی راه‌رفتن و مثلِ مترسکِ خیمه‌شب‌بازی دستُ‌پا بالاآوردن چند چیزِ مهم یادگرفتم: یکی این‌که «نظام» یعنی نامردی و دروغ‌گویی و زیرآب‌زنی و پارتی‌بازی، یعنی خروارها وعده و وعیدِ بی‌پایه که هرگز متحقّق نمی‌شوند؛ و یا به‌تعبیرِ حضرات: «مجموعه‌ئی از بی‌نظمی‌ها». دیگر این‌که سطحِ سواد و شعورِ آقایان در چه‌حدّ است و البتّه بَدا به‌روزگارِ ملّتِ‌مان که چنین‌حرامیانی به‌اسمِ «نظامی» تسمه از گرده‌شان می‌کشند. سوّم آن‌که عیوبِ شخصیت‌ام را در آینۀ رفاقتِ دوستان دیدم؛ چیزهایی‌که مدّت‌ها بود به‌شان عادت‌کرده‌بودم و از دیدم پنهان مانده‌بودند؛ و چارُم آن‌که دوستانِ خوبی پیداکردم، دوستانی‌که شوربختانه خوب می‌دانم دوستی‌ام با آن‌ها به‌محضِ خروج‌از پادگان به‌پایان رسیده و دیگر رفاقتی بینِ‌مان نیست؛ یعنی –با قدری فروتنی– کِرم از خودم است، تقصیر از آن‌ها نیست. بدی‌اش این است‌که این‌جور روابط در آن‌موقعیّت به‌درد می‌خورد و بعد که توی شرائطِ جدیدی می‌افتی، دیگر کاربردشان را ازدست می‌دهند. این‌را من به‌قلم می‌آورم و دیگران عملاً اجرا می‌کنند. اسمِ عامیانه‌اش هم به‌زبانِ ساده می‌شود «بی‌معرفتی». این‌ها البتّه از مقتضیاتِ جدایی پس‌از دوماهْ شبانه‌روز باهم‌بودن است.

* یادم نمی‌رود که سربازی‌تبریزی روی شیشۀ برجکِ پنجِ پاسدارخانۀ دو نوشته بود: «خدمت» یعنی: خ = خفّت، د = دلتنگی، م = منّت و ت = تحمّل

این‌سطور را استواریکمِ وظیفه داروَگ نوشت، وبه کلّیّه‌ی «فراگیرانِ» عزیز تأکید کرد که:

چون می‌گذرد غمی نیست.

+ اینترنت را دوباره وصل کردم، و اکانتِ فیلترشکنم را شارژ کردم. دربارۀ حال و هوای این‌روزهایم خسته‌تر از آنم که چیزی بنویسم. دیگر حالِ وب‌لاگ‌نوشتن ندارم. حالِ هیچ‌کارِ دیگری را هم ندارم. برایم فقط خواب مهمّ است، فقط این مهمّ است‌که بی‌خوابی نکشم. سربازجماعت همیشه خسته و بی‌خوابی‌کشیده است. سربازجماعت همیشه خمارِ دَمی‌خوابِ آسوده است. سربازجماعت هیچ‌وقت خستگی‌اش تمام نمی‌شود. چندماهی طول‌خواهدکشید تا به‌شرایطِ جدید عادت‌کنم؛ هنوز هم گهگاه به‌خودم سرکوفت می‌زنم که چرا این‌همه هیچ‌کاری نمی‌کنم؛ بعد یادم می‌آید که سربازم.

Advertisements

قرار است چون می‌گذرد غمی نباشد…

یکمِ اسفندِ 90 اعزام می‌شوم. احتمالاً تا غروب نگهِ‌مان دارند و بعد روانه‌مان کنند به خانه‌هامان که فردا پس‌فردایَ‌ش با وسائلِ لازم برگردیم. هنوز نمی‌دانم یگانِ آموزشی‌ام کجاست؛ این‌را قرار است از نامه‌ی دوّمی بفهمم‌که حدّاکثر یک‌هفته پیش‌از شروعِ آموزشی به‌دستم خواهدرسید. خوش‌حالم: سربازی‌رفتن را به‌رغمِ همه‌ی بی‌هودگی‌اش گامی‌به‌جلو می‌دانم؛ آزمونِ خوبی برای بدل‌کردنِ این 18ماهِ «ناخالص» (بدونِ احتسابِ اضافه‌خدمت‌های قریب‌به‌یقین!) از یک‌دوره‌ی کاملاً بی‌هوده به دوره‌ای بسیار باهوده؛ و این‌که ازآن سکّوی پرشی بسازم برای گام‌های آینده. ببینیم می‌شود؟ فعلاً تا اسفند کاری ندارم جز خواندنِ چندتا از کتاب‌هایی که خواندنِ هرچه‌سریع‌ترشان را اضطراری تشخیص داده‌ام، ول‌گردی –و توأماً– تمرینِ اسپرانتو در توئیتر و فیس‌بوک و جی+، تمام‌کردنِ کتاب‌های ابتدایی و راهنمایی که در خواندنِ‌شان عجیب بی‌همّتم، و نهایتاً دیدنِ مشتی‌فیلمِ ایرانی و خارجی که حتّا مطمئن نیستم فیلم‌های خوبی باشند؛ امید که باشند!

هی! هیچ توجّه کرده‌ای که اینترنت یک کلاسِ زبانِ بی‌نظیر است؟

چندروزی‌که گذشت، روزهایی اسپرانتوئی بود: یک وب‌لاگِ مجزّا به‌زبانِ اسپرانتو ساختم که تا این‌لحظه 2 نوشته در آن منتشر کرده‌ام (این‌جا را کلیک کنید)، و از توئیتر برای آشنایی و ارتباط با دیگرمتکلّمانِ به‌این‌زبان استفاده کردم؛ به‌عبارتِ بهتر ازآن برای توئیتْ هم به‌فارسی و هم به‌اسپرانتو استفاده می‌کنم (این‌جا را کلیک کنید). باید تأکید کنم که هرگز فکر نمی‌کردم شمارِ اسپرانتیستوها و اسپرانتیستینوهای توئیتر تا این‌حد زیاد باشد: آدم‌هایی از اقصی‌نقاطِ جهان که خیلی‌هاشان واقعاً انگلیسی یا فرانسه و آلمانی نمی‌دانند و تنها پلِ ارتباطی بینِ ما چیزی جز پدیده‌ی زبانِ بین‌المللیِ اسپرانتو نیست.

اینترنت را ابزارِ بی‌نظیری برای یادگیریِ زبان می‌دانم: برای فراگیریِ یک‌زبانِ جدید یک‌راه بیش‌تر وجود ندارد و آن تکلّمِ پیوسته و بی‌امان بدان‌زبان است؛ و برای کسی‌که می‌خواهد زبانِ جدیدی بیاموزد امّا امکانِ حضور در کشوری‌که آن‌زبان درآن‌جا تکلّم می‌شود را ندارد، بلاگینگ و توئیتینگ به‌راستی بهترین آلترناتیوِ ممکن و درحکمِ یک‌موهبتِ آسمانی‌ست.

دوره‌ی آموزشیِ سربازی را که بگذرانم، در وقتِ آزادباش انگلیسی خواهم‌خواند و با تجربه‌ی آموزنده‌ی اسپرانتو، ازحالا می‌دانم که چه‌طور از اینترنت برای یادگیریِ هرچه‌بهترِ آن استفاده کنم.

چشم‌ها را باید شست، جورِ دیگر باید دید!

هرقدر ادبیات و فلسفه‌ام خوب است، درعوض کُمِیْتِ ریاضی و تجربیَ‌م می‌لنگد! البتّه لنگیدن که چه عرض کنم، «فلج» توصیفِ بهتری است! پس برای محکم‌کردنِ پایه‌ام در کنکورِ ارشد، اینک یک‌تصمیمِ غیرمنتظره و علی‌القاعده احمقانه: دوباره برمی‌گردم به کلاس اوّلِ ابتدایی و پلّه‌پلّه بالا می‌آیم تا به‌یاد آورم آن‌چه از یاد برده‌ام و بیاموزم آن‌چه نیاموخته بودم! فکر می‌کنم ارزشَ‌ش را دارد. با سپاس از «پایگاهِ کتابهای درسی» :)

قاصدِ روزانِ ابری، داروَگ! کی می‌رسد باران؟

دیروز عصرْ «اولترا-دینامیکا»* را ساختم، با این امید که به‌مرور یکی شویم: من صاحَبِ خوبی برای او، و او مسمّای خوبی برای من :)

خب راستش فکر نمی‌کردم که «داروَگ» که نیما گفته بود این‌شکلی باشد! امّا چه‌قدر از آن‌چشمانِ سرخ و درشتش خوشم می‌آید؛ گمانم نیما هم توی همین‌چشم‌ها انتظارِ خونینِ بارانِ آرامش‌بخش را دیده بود.

اوّل با یک اکانت در گوگل شروع کردم، بعد گودریدز و توئیتر و نهایتاً این‌جا، یعنی وردپرس؛ درست این‌نقطه‌از نقشه که می‌بینید انگشت گذاشته‌ام. شاید بعداً سراغِ فیس‌بوک هم رفتم، منتها فعلاً ترجیح می‌دهم در گوگل+ سیر و سیاحت کنم. باید بگردم چندتا دوستِ خوب توی اینترنت پیدا کنم. فکر می‌کنم به‌عنوانِ یک تجربه‌ی جدید لذّت‌بخش باشد.

* Ultra-Dinamika: مرکّب‌از Ultra (صفّتِ مبالغه‌ی لاتین) و Dinamika (صفّتِ اسپرانتو به‌معنای «پویا» و «مترقّی»)؛ موصوفِ گم‌شده‌ی این‌ترکیب هم که خب واضح است‌که خودم هستم.